آنچه که در یک سال گذشته در قالب تحمیل دو جنگ بر کشور ما تجربه شد، نیازمند تأملات عمیقی است که از جمله در حوزه مناسبات جامعه و حاکمیت، عبرتیابی از آن برای تصحیح خطاهای گذشته ضرورت مییابد. در این دو جنگ، دشمن از کاربست مجموعه ظرفیتها و توانمندیهای سخت و نرم خویش برای خلعسلاح ایران از قابلیتهای مادی و معنوی خود فروگذار نکرد و برای تحقق اهداف راهبردی خود همه ابزارها را مجاز دانست.
یکی از محورهای عملیاتی مهم در طول یک سال گذشته و بهخصوص در خلال دو جنگ تحمیلی اخیر، موضوع عملیات روانی پیچیدهای است که از سوی دشمن بر ضد جامعه و حاکمیت ایران تحمیل گردیده و بهعنوان یک پل برای عبور راحتتر به سمت اهداف نظامی و سیاسیِ متصور شده، مورد استفاده قرار گرفت. صرفنظر از میزان موفقیت یا شکست دشمن در پیشبرد این عملیات روانی پرحجم و پیچیده، هدفگیری آن به سمت مناسبات جامعه و حاکمیت، و پیونددهنده میان این دو قطب، یعنی موضوع اعتماد، نیاز به تأمل و واکاوی بیشتری دارد.
اکنون و در پس تجربه دو جنگ، میتوان با قاطعیت این داوری را مطرح کرد که دشمن سرمایهگذاری و تمرکز فزایندهای بر موضوع تخریب مبانی اعتماد در جامعه و سیاست ایران داشته است. هدف اساسی آن بوده تا با انجام عملیات روانی پیچیده، پایههای اعتماد سست گردیده و راهبرد «فروپاشی از درون»، بهدنبال «اِعمال تکانه از بیرون»، پیادهسازی شود. در ادامه به مهمترین ابعاد این عملیات روانی و نمودهای آن پرداخته میشود:
۱ . هویتزدایی از «ما»ی ملی: یک سویه مهم عملیات روانی دشمن، که البته مسبوق به سابقه بوده و اساساً منحصر به فضای جنگی و شبهجنگی یک سال اخیر نیست، تلاش همهجانبه به منظور سلب هویت ملی از جامعه ایرانی است. در این چارچوب، مطابق طراحی دشمن، شهروندان باید احساس عناصر یونیزهشدهای را داشته باشند که بدون هیچگونه پیوست و چسبندگی عمومی، بحران معنا بر سرشت آنان غلبه یابد. این وضعیت یونیزهشده، تمایل شهروندان به سمت اقدامات رادیکال و خشونتافزا را توسعه میبخشد. همین خلأ هویتی از نظر دشمن میتواست هموارکننده مسیر مورد نظر به سمت اهداف اصلی آن (یعنی تسلط بر ایران و تضعیف کشوری مستقل) باشد. از این رو هتکحرمت نمادهای ملی (و در رأس آن پرچم ایران) در همین راستا قابل تحلیل بود. تالی منطقی این وضعیت، دامنزدن به ستیز و خشونت اجتماعی در بین شهروندان و حتی در مواردی تمایل به نوعی ایدئولوژی دگرستیزانه و فاشیستی است. چه آنکه این پروژه هویتزدایانه بهصورت طبیعی به تقابل، کینهورزی و تنفر بخشهایی از جامعه نسبت به دیگران منتهی گردیده و شهروندان هویتمدار را در برابر بخش هویتزداییشدهای قرار میدهد که مستعد خشونتورزی و اقدامات رادیکال هستند. پس اعتبارزدایی از نمادهای ملی و قبحزدایی از هجمه به آن، یک بعد محوری عملیات روانی دشمن بوده است. حتی انگشت نهادن بر تسلیح معارضان قومیتی نیز بهنحوی به آسیب دیدن پایههای هویت ملی منجر میشود.
۲. تنشزاییِ اجتماعی پیرامون سرنوشت جنگ: مسأله جنگ با خود تبعات بیشماری به همراه دارد که از جمله آن، غلبه نگرش حیثیتی در باب سرنوشت نهایی آن است. نفس انجام اقدام نظامی و نیاز به حلوفصل پایانی آن، دیدگاههای مدیریتی و سیاسی مختلفی را برجسته میکند که غلبه هر یک از این دیدگاهها، ممکن است با خود مسائلی همچون سرخوردگی بخشهایی از جامعه را در پی داشته باشد. همزمان دشمن با انجام عملیات روانی هدفمند و تبلیغ شایعهها و شائبهها درباره تحمیل شرایط خود در جنگ، تعمداً عنصر تحریکآفرینی در سطح جامعه هدف را برجسته ساخته و با سلب اعتماد جامعه به مکانیسمهای تصمیمگیری، به تنشهای داخلی دامن میزند. از این رو حتی اجتماعات خیابانی که میتواند نمادی از انسجام ملی و همبستگی جامعه و حاکمیت باشد، خود به محلی برای تنشآفرینی مبدل شده و اینچنین یک فرصت طلایی و گرانبها به تهدیدی مخاطرهآمیز تغییر مییابد.
۳. سلب مشروعیت از سیاست رسمی: همزمان دشمن در عملیات روانی خود، سست کردن پایههای اعتماد جامعه به کارگزاران از یکسو و به سیاستها و شیوه مدیریت جنگی از سوی دیگر را پی میگیرد. ترویج انگاره بیاعتنایی کارگزاران به مصالح و منافع ملی و معرفی آنها با برچسبهای تحریککننده، در کنار معرفی سیاستها و تصمیمات اتخاذشده بهعنوان اقدامات ضدملی و مخرب امنیت و ثبات، آن در هم مییانه وضعیت جنگی، شکاف جامعه و حاکمیت را حداکثری نموده و ادامه مسیر برای تحقق راهبردهای اساسی دشمن را ممکن میسازد. حتی این وضعیت میتواند عبور از اجتماعات خیابانی از سوی حاکمیت را بهبهانه تلاش برای آرامشبخشی به جامعه در پی داشته باشد که پیامدهای آن برای تعمیق مناسبات دو قطب مزبور خطرناک و خسارتآفرین است.
۴. وحدتشکنی بین نخبگان سیاسی: نهایتاً مانور بر شکافهای میان کارگزاران و گروهها و جریانهای سیاسی، محور اصلی دیگر در عملیات روانی دشمن است. تصریح رئیسجمهور آمریکا به دوقطبی میانهرو-تندرو درون هیئت حاکمه ایران، اصرار بر پیشبرد کانالهای ارتباطی مخفی با برخی کارگزاران، و حتی تأکید بر مطلوبیت رویکرد کارگزاران کنونی، همهو-همه باید ذیل عملیات روانی پیچیده دشمن برای ایجاد شکاف داخلی تحلیل شود. از این طریق نخبگان و تصمیمسازان سیاسی، با نشانه گرفتن انگشت اتهام یا تردید به سوی یکدیگر، عملاً به طراحی ذهنیت فروپاشی و فلج شدن ساختار تصمیمگیری یا حداقل شکنندگی اقتدار آن نزد جامعه کمک میکنند.
این حجم از عملیات روانی، بیش از هر چیز عنصر اعتماد را در سه سطح و لایه متمایز: درون جامعه، بین جامعه و حاکمیت، و درون نخبگان و هیئت حاکمه تضعیف میسازد تا میدان مانور برای انجام اقدامات سیاسی و نظامی بعدی گستردهتر از قبل فراهم شود. حاکمیت بیش از هر عامل دیگر، مخاطبی است که باید سیاستهای تنظیمگرانه مدبّرانهای را برای مقابله با این عملیات روانی پیچیده اتخاذ نماید و راهبرد احیای اعتماد در هر سه سطح را با اتکا به ابزارهای سیاسی، اجتماعی و رسانهای خود عملیاتی سازد.
در نهایت میتوان نتیجه گرفت که راهبرد دشمن در جنگهای اخیر، فراتر از تقابل نظامی، بر «جنگ نرم» و تخریب سرمایههای معنوی متمرکز بوده است. هدف وی، تبدیل جامعه به عناصری یونیزه و هویتزده است تا با سلب مشروعیت از سیاستهای رسمی و تحریک تنشهای اجتماعی، پیوند اعتماد میان مردم و حاکمیت را بگسلد. این رویکرد، تلاشی سازمانیافته برای تبدیل فرصتهای ملی به تهدیداتی است که منجر به فروپاشی داخلی شود. لذا، شناسایی دقیق این ابعاد و بازسازی مبانی اعتماد، ضرورتی حیاتی برای مقابله با تکانههای بیرونی و حفظ استقلال ملی در برابر طراحیهای پیچیده دشمن است.
