با دگرگونیهای بنیادین در ماهیت جنگ، گونهشناسی آن نیز دستخوش تحولات عمیق و چندلایه شده است؛ تحولی که پژوهشگران امنیت بینالملل و مطالعات راهبردی را ناگزیر میسازد دستگاهی تحلیلی تازه، انعطافپذیر و متناسب با واقعیتهای نوظهور جنگ را صورتبندی کنند. در این چارچوب، دو مفهوم «تداوم» و «گسست» باید بهمنزله مؤلفههای لاینفک هر دستگاه تحلیلی نوین تلقی شوند؛ زیرا جنگ نه بهکلی از منطقهای پیشین منقطع شده است و نه در همان صورتبندیهای کلاسیک قابل فهم باقی مانده است.
در این جنگ، واقعیت نهتنها در میدان نبرد، بلکه در فضای بازنمایی، روایتسازی و تولید ادراک نیز مورد منازعه قرار گرفت و همین امر نشان میدهد که جنگهای نوین، بدون تسلط بر ذهن و معنا، به پیروزی پایدار منتهی نخواهند شد.
در حوزه جنگ پهپادی و رباتیک نیز طرفهای درگیر، با بهرهگیری از سامانههای بدون سرنشین، عملیات هدفیابی، ترورهای هدفمند و بمباران را پیش بردند و عملاً هوش مصنوعی و مقوله سامانههای غیرانسانی را به عرصه این جنگ وارد کردند. این تحول بیانگر آن است که در منازعات آینده، نقش انسانِ تصمیمگیرنده بهتدریج با نقش سامانههای خودکار، الگوریتمها و پلتفرمهای هوشمند درهم میآمیزد. از این حیث، جنگ چهلروزه تنها یک درگیری نظامی نبود، بلکه مرحلهای گذار از جنگ مبتنی بر نیروی انسانی بهسوی جنگ مبتنی بر محاسبه، اتوماسیون و تسلط اطلاعاتی بهشمار میرود.
از سوی دیگر، استفاده از ابزارهای تحریم، محاصره دریایی، فشارهای اقتصادی و دستکاری بازار، بیانگر حضور پررنگ جنگ اقتصادی و مالی در جنگ چهلروزه است. این امر نشان میدهد که اقتصاد در عصر منازعات راهبردی، صرفاً عرصهای پشتیبان برای جنگ نیست، بلکه خود به یکی از جبهههای اصلی آن تبدیل شده است. در چنین وضعیتی، کنترل زنجیره تأمین، اخلال در جریان انرژی، فشار بر بازارهای مالی و اعمال هزینههای فرسایشی بر طرف مقابل، از مؤثرترین اشکال جنگ محسوب میشوند. بنابراین، جنگ چهلروزه را باید نهفقط در سطح نظامی، بلکه در پیوند با ساختارهای اقتصاد سیاسی جهانی نیز تحلیل کرد.ازاینرو، سیاستگذاران و تصمیمسازان باید گونهشناسی جدید جنگ را با جدیت مورد توجه قرار دهند.
در این برهه از تاریخ، دیگر نمیتوان با تانک و سایر ابزارهای کلاسیک، با پهپادها، الگوریتمها، سامانههای هوشمند و شبکههای ادراکی جنگید. سرمایهگذاری در جنگ ترکیبی، دفاع سایبری، تابآوری شناختی، امنیت داده و توسعه هوش مصنوعی، دیگر یک انتخاب نیست، بلکه ضرورتی راهبردی است. بیتوجهی به این تحول، به معنای عقبماندن از منطق واقعی میدانهای نبرد در قرن بیستویکم است؛ میدانی که در آن، برتری صرفاً از آنِ قدرت آتش نیست، بلکه از آنِ قدرت سازگاری، ادراک، تحلیل و نوآوری فناورانه است.
در نهایت، گونهشناسی جنگ صرفاً یک تمرین آکادمیک نیست، بلکه قطبنمایی برای پیمایش در محیط امنیتی پیچیده و پرمخاطره قرن بیستویکم است. درک اینکه با چه گونهای از جنگ مواجه هستیم، نخستین گام برای موفقیت در مدیریت و مهار آن و، حتی مهمتر از آن، برای پیشگیری از وقوع آن است. از این حیث، بازسازی مفهومی جنگ نه یک بحث انتزاعی، بلکه ضرورتی برای طراحی سیاست، تولید بازدارندگی و حفظ امنیت ملی است. این، والاترین رسالت علم در خدمت امنیت ملی به شمار میرود.
در جنگ چهلروزه، برای همگان آشکار شد که دولتـملتها دیگر، همچون گذشته، صرفاً با ابزارهای انحصاری نظامی و سختافزارمحور وارد میدان نبرد نمیشوند؛ بلکه عرصه جنگ بهسوی شبکهای پیچیده از بازیگران، فناوریها و منطقهای عملیاتی جدید حرکت کرده است.
ظهور بازیگران غیردولتی و فناوریهای انقلابی همچون هوش مصنوعی و سامانههای خودکار، گونهشناسی جنگ را از میدان فیزیکی صرف به حوزههای سایبری، شناختی و اطلاعاتی گسترش داده است. در این میدان تازه، برتری نه از قدرت آتش، که از سرعت پردازش داده، دقت تصمیمگیری و تسلط بر ادراک عمومی حاصل میشود. جنگ چهلروزه دقیقاً آزمایشگاه چنین تحولی بود؛ جایی که ترور دیجیتال، حملات سایبری و عملیات روانی درهم تنیدند و مرز میان الگوهای کلاسیک و پسامدرن نبرد را محو کردند.
این جنگ نشان داد که عرصههای زمینی، دریایی، هوایی، سایبری و شناختی دیگر حوزههایی جدا از هم نیستند و تهدید از خطوط جغرافیایی فراتر رفته است. اهمیت راهبردی آن نه در حجم آتش، که در تلفیق ابزارهای سخت، نرم، شناختی و اقتصادی نهفته است. ازاینرو، جنگ چهلروزه را باید یک جهش پسامدرن و نمونهای تمامعیار از جنگ هیبریدی دانست که در آن تمایز میان صلح و جنگ، نظامی و غیرنظامی، و جبهه و پشتجبهه بهشدت تضعیف شده است.
همچنین، بخشی از این جنگ را میتوان در چارچوب جنگ نیابتی مورد مطالعه قرار داد؛ بهگونهای که، برای مثال، حزبالله لبنان و سایر گروههای مقاومت در منطقه، به نیابت از ایران و بهمثابه بازیگران غیردولتی، وارد سازوکارهای جنگ چهلروزه شدند. این امر نشان میدهد که جنگ در نظام بینالملل معاصر، صرفاً میان دولتها جریان ندارد، بلکه از طریق شبکهای از پیوندهای ایدئولوژیک، عملیاتی و راهبردی، به سطحی فراتر از کنش مستقیم دولتها ارتقا یافته است. از این منظر، جنگ نیابتی نه یک حاشیه فرعی، بلکه یکی از کانونهای اصلی فهم جنگهای معاصر بهشمار میرود.
جنگ شناختی، که نبرد بر سر روایتها، ادراکها و ذهنهاست، در جریان این جنگ بهوضوح قابل مشاهده بود. در این سطح، هدف صرفاً تخریب زیرساختها یا انهدام نیروهای نظامی نیست، بلکه تصرف میدان معنا و سلطه بر افکار عمومی است. استفاده گسترده از رسانههای اجتماعی، انتشار اخبار جعلی، فناوری دیپفیک و بهکارگیری رباتهای شبکههای اجتماعی، حقیقت را به یکی از میدانهای اصلی نبرد تبدیل کرده بود.
آنچه در جنگ چهلروزه رخ داد، نه صرفاً تبادل آتش میان بازیگران منطقهای، که اعلام رسمی ورود جهان به پارادایم نوینی از منازعه بود؛ پارادایمی که در آن، قدرت آتش جای خود را به قدرت ادراک، داده و الگوریتم داده است. این جنگ اثبات کرد که امنیت ملی دیگر صرفاً با دیوارهای بتنی و سامانههای پدافندی تأمین نمیشود، بلکه نیازمند تابآوری شناختی، استقلال سایبری، انعطافپذیری اقتصادی و تسلط بر روایت است. تلفیق ترور، تحریم، نفوذ سایبری و عملیات روانی در یک بازه فشرده چهلروزه، هشداری راهبردی است که دشمنان آینده، کل جامعه را هدف خواهند گرفت، نه صرفاً نیروهای مسلح را.
✅ ازاینرو، بازاندیشی در مفهوم بازدارندگی و گذار از بازدارندگی صرفاً نظامی به «بازدارندگی شبکهای و شناختی»، می بایست مهمترین دستورکار سیاستگذاران ایرانی باشد. بازدارندگی نوین باید بتواند همزمان تهدید پهپادی را در تنگه هرمز خنثی کند، روایتهای جعلی را در فضای مجازی از کار بیندازد، الگوریتمهای خصمانه را مختل سازد و زنجیره تأمین اقتصادی را در برابر شوکهای بیرونی مصون نگه دارد. جنگ چهلروزه به ما آموخت که پیروزی در نبردهای قرن بیستویکم از آنِ ملتی است که سریعتر یاد میگیرد، هوشمندانهتر سازگار میشود و پیش از آنکه دشمن روایت خود را تحمیل کند، حقیقت خود را بر میدان ادراکها حاکم میسازد.
نویسنده: فاطمه بائی، کارشناس ارشد علوم سیاسی از دانشگاه فردوسی مشهد
