با پایان جنگ جهانی دوم و همزمان با تثبیت و تداوم نظام دوقطبی، مفهوم بازدارندگی به یکی از ارکان اصلی تفکر استراتژیک تبدیل شد و برای بیش از پنج دهه بر اندیشه راهبردی غرب سیطره یافت. بازدارندگی کلاسیک بر منطقی خطی و ساختاری نسبتاً ساده استوار بود. منطق این نظریه بر آن است که با متقاعد ساختن طرف مقابل نسبت به فزونی هزینههای اقدام خصمانه بر منافع احتمالی آن، از وقوع حمله جلوگیری شود. در این چارچوب، بازدارندگی کلاسیک بر رابطهای مستقیم و قابل پیشبینی میان کنش و واکنش استوار است؛ به این معنا که اگر بازیگر «الف» به بازیگر «ب» حمله کند، «ب» نیز با ابزارهایی مشابه و در سطحی متناظر به آن پاسخ خواهد داد. هرچند این الگو از شفافیت و قابلیت پیشبینی برخوردار است، اما در مواجهه با محیطهای امنیتی پیچیده و پویای معاصر، آسیبپذیریهای قابلتوجهی از خود نشان داده است.
در مقابل، بازدارندگی غیرخطی بر مؤلفههایی همچون عدمقطعیت، عدمتقارن، تنوع و چندلایگی ابزارها، ابهام راهبردی، تحمیل هزینههای گسترده و جبرانناپذیر و نیز تکثر کانونهای تهدید استوار است. این ویژگیها موجب شدهاند که بازدارندگی غیرخطی بتواند بسیاری از محدودیتها و ناکارآمدیهای الگوی سنتی و خطی را برطرف سازد. از این منظر، تجربه جمهوری اسلامی ایران در جنگ چهلروزه با ایالات متحده نشان داد که بازدارندگی در محیط امنیتی جدید دیگر صرفاً بر برتری نظامی متکی نیست، بلکه حاصل همافزایی و تلفیق ظرفیتهای نظامی، سیاسی، اقتصادی، اطلاعاتی، فناورانه و شناختی در چارچوب قدرت ملی است.
در نهم اسفند ۱۴۰۴، همزمان با آغاز حمله ایالات متحده آمریکا به ایران، جمهوری اسلامی ایران با اتخاذ راهبردی چابک، انعطافپذیر و چندلایه، توانست الگوی بازدارندگی غیرخطی را در میدان نبرد بهصورت عملیاتی به اجرا بگذارد. ایران با بهرهگیری همزمان از ظرفیتهای بازدارندگی سایبری، اقتصادی، لجستیکی، اطلاعاتی، شناختی، زنجیره تأمین، رسانهای، دریایی، فناورانه و نیز شبکه محور مقاومت، نوعی بازدارندگی هیبریدی را در امتداد بازدارندگی غیرخطی شکل داد. این همافزایی میان حوزههای مختلف قدرت، امکان تحمیل هزینههای چندوجهی بر طرف مقابل و کاهش اثربخشی راهبردهای تهاجمی آن را فراهم ساخت.
این یادداشت میکوشد چگونگی کاربست الگوی بازدارندگی غیرخطی و هیبریدی در این جنگ و مهمترین مصادیق آن را مورد تحلیل قرار دهد.نخستین و مهمترین پیامد سیاسی-امنیتی داخلیِ کاربست راهبرد بازدارندگی غیرخطی در جنگ رمضان، تقویت انسجام ملی در برابر تهدید بیرونی بود. بر اساس نظریه «اثر تجمع حول پرچم» (Rally ‘Round the Flag Effect)، جوامع در مواجهه با تهدید خارجیِ حاد، اختلافات داخلی را بهطور موقت کنار گذاشته و حول محور هویت ملی متحد میشوند. در جریان این جنگ، حملات ائتلاف مهاجم به زیرساختهای حیاتی کشور و هدفگیری همزمان اقتصاد، امنیت عمومی و معیشت مردم، این ادراک را در لایههای مختلف اجتماعی شکل داد که «همه ایران» آماج یک تهدید وجودی قرار گرفته است. همین ادراک، شکافهای سیاسی و اجتماعی پیشین میان حاکمیت و بخشهایی از جامعه را کاهش داد و با فعالسازی «سرمایه اجتماعی مقاومت»، بستر روانی و اجتماعی لازم برای اجرای راهبرد بازدارندگی غیرخطی را فراهم ساخت. شبکههای مردمی در کمکرسانی، حفظ زنجیره تأمین و مقابله با عملیات روانی دشمن فعال شدند و نیروی سوم اجتماعی که پیشتر از سیاست روزمره گریزان بود، به دفاع از کیان ملی روی آورد. بهطور همزمان، دستگاههای امنیتی و انتظامی کشور با اولویتبخشی به تهدیدات ناشی از جنگ (از تروریسم و خرابکاری سایبری گرفته تا ناآرامیهای مهندسیشده از بیرون)، کنترل فضا را با کمترین گسست اجتماعی حفظ کردند و همین امر، پیوند میان امنیت ملی و همبستگی داخلی را مستحکمتر ساخت.
در حوزه بازدارندگی سایبری، با وجود حملات گسترده به زیرساختهای حیاتی کشور، شبکه بانکی، بخش انرژی و سامانههای پرداخت الکترونیکی توانستند با حفظ تداوم خدمات و بازیابی سریع ظرفیتهای عملیاتی، تابآوری سایبری کشور را به نمایش بگذارند. در حوزه بازدارندگی اقتصادی نیز، اتکا به سیاستهای اقتصاد مقاومتی، حفظ تابآوری اقتصادی در برابر فشارهای ناشی از جنگ و تحریمها را امکانپذیر ساخت. در همین راستا، با تشکیل ستاد مرکزی تنظیم بازار و تولید، تدابیر لازم برای تأمین و توزیع کالاهای اساسی اتخاذ شد تا اختلالی در زنجیره تأمین و نیازهای عمومی جامعه ایجاد نشود. همچنین، راهبرد تکیه بر توان داخلی و توسعه ظرفیتهای بومی، ضمن کاهش وابستگی به واردات در حوزههای راهبردی، هزینههای تداوم تجاوز را برای طرف مقابل افزایش داد و یکی از پایههای بازدارندگی اقتصادی کشور را تقویت کرد.
انسداد تنگه هرمز را باید فراتر از یک عملیات صرفاً نظامی یا دریایی تلقی کرد؛ این اقدام، در واقع فعالسازی یک نظام بازدارندگی چندلایه و هوشمندانه توسط جمهوری اسلامی ایران است که ریشه در نظریهی «دفاع نامتقارن» و «هزینهزایی راهبردی» دارد. این راهبرد، با بهرهگیری از آسیبپذیری ذاتی اقتصاد جهانی در برابر نوسانات انرژی، معادلات امنیتی خلیجفارس را به سطحی کلانتر از تقابل صرفِ نیروهای نظامی ارتقا میدهد.
در بُعد نظامی و امنیتی، پیادهسازی این راهبرد، صرفاً به انسداد آبراهه منحصر نشده است؛ بلکه با ایجاد یک منطقه ممنوعه و نامنظم دریایی، عملاً معادلات جنگ کلاسیک را بر هم زده است. این اقدام، ضمن افزایش هزینههای لجستیکی و حیثیتیِ فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) و متحدان منطقهایاش، موازنهی قدرت را از میدانهای نبرد نیابتی به عرصهی گلوگاههای حیاتیِ آبی منتقل ساخته است. به عبارتی، ایران با تکیه بر توان مینگذاری، قایقهای تندرو و سامانههای موشکی ساحلی، یک تهدید قریبالوقوع را جایگزین درگیریهای طولانیمدت میکند تا دشمن را با منطق «شطرنجِ مرگ» (Mutual Assured Disruption) مواجه سازد.
در بُعد اقتصادی و ژئوپلیتیک، این راهبرد فراتر از مرزهای نظامی عمل میکند. تنگه هرمز بهعنوان مجرای عبور حدود یکسوم نفت دریایی جهان، حلقهی اتصال امنیت انرژیِ کشورهای صنعتی و نوظهوری همچون چین، هند و ژاپن به ثبات منطقه است. ایران با بهکارگیری منطق «امنیت برای همه یا هیچکس»، بهوضوح نشان میدهد که ناامنیِ تحمیلشده به تهران، بهطور خودکار به بیثباتیِ بازارهای جهانی و افزایش سرسامآور قیمت نفت و بیمهی کشتیرانی انجامیده است. این همان بازدارندگی اقتصادیِ تهاجمی میباشد که نهتنها هزینههای مادی مداخلهگران را افزایش داده، بلکه شکاف عمیقی میان منافع کوتاهمدتِ نظامی آمریکا و منافع بلندمدتِ اقتصادی شرکای تجاری آن، بهویژه در اتحادیه اروپا و شرق آسیا، ایجاد کرده است.
در بُعد سیاسی و دیپلماتیک، انسداد تنگه هرمز به مثابه یک اهرم فشار چندوجهی عمل میکند. اولاً، این اقدام با نمایش قدرت تهاجمی و حس شکستناپذیری (یا حداقل آسیبناپذیری)، برگ برندهای برای میز مذاکره فراهم میآورد که مختصات چانهزنی را از موضوع هستهای به معادلات حیات و مرگِ اقتصادی طرف مقابل تغییر میدهد. ثانیاً، و مهمتر از آن، این راهبرد بهعنوان یک «ائتلافشکن راهبردی» در ائتلاف رقیب عمل میکند؛ بدین معنا که منافع متناقضِ بازیگرانی چون عربستان، امارات، اسرائیل و غرب را در مواجهه با بحران آشکار میسازد و آنها را ناچار به اولویتبندی مجددِ دشمنانِ نزدیکتر و دورترِ خود میکند. در نتیجه، بازدارندگی دیپلماتیک ایران نه در انزوای سیاسی، بلکه در پیچیدهسازی محاسباتِ ائتلافهای بینالمللی و ایجاد چنددستگی در تصمیمسازیهای کلان جهانی معنا مییابد. باید اذعان داشت که استراتژی انسداد تنگه هرمز، یک چرخش پارادایمی از بازدارندگی متعارف به بازدارندگی «هستیبخشِ بحرانزاست»؛ بهگونهای که اقدام مذکور، دیگر صرفاً یک واکنش نظامی نیست، بلکه تبدیل به گفتمانِ مسلطِ ایران در بازتعریفِ نظمِ امنیتیِ منطقه بر مبنای هزینههای متقابل غیرقابلتحمل شده است.
در تحلیل نهایی، بازدارندگی غیرخطی ایران در جنگ رمضان را نمیتوان به مؤلفههای نظامی، سایبری یا اقتصادیِ صرف تقلیل داد؛ بلکه این راهبرد، یک شبکه بههمپیوسته از قدرت ملی بود که هسته مرکزی آن را «انسجام سیاسی-اجتماعی داخلی» شکل میداد. تجربه این جنگ نشان داد که تابآوری درونی (در برابر تهدیدات اقتصادی، روانی و امنیتی)، بقای کارآمدی دولت در بحران، و تبدیل تهدید خارجی به فرصتی برای ترمیم شکافهای اجتماعی، خود یک لایه مستقل و تعیینکننده از بازدارندگی است. ایران با اثبات این گزاره که «فروپاشی از درون» محتملترین گزینه برای دشمن نیست، توانست محاسبات راهبردی ائتلاف مهاجم را مختل سازد. بنابراین، بازدارندگی غیرخطی در عمل، حلقه اتصال میان «اقتدار بیرونی» و «انضباط و همبستگی درونی» است و پایداری این معادله، ضامن امنیت ملی ایران در نظم امنیتی آشفته قرن بیستویکم خواهد بود.
✍️فاطمه بائی، کارشناس ارشد علوم سیاسی از دانشگاه فردوسی مشهد
